شمعدانی
از کوچه باغ عشق اگر می کنی گذر ، یک دامن از شکوفه بیاور برای ما ...
HOMEPAGE
قصه ي ما
چراميگن قصه ي ماقصه ي تنهاييه؟ چرا مي گن دنياي ماراستي چه دنياييه؟ جدايي افتاده اگه بين ما به داد ما ميرسه روزي خدا روزي همه پنجره ها به روي ما وا ميشه آفتاب شادي ازپشت ابرهاپيدا ميشه...
چراميگن قصه ي ماقصه ي تنهاييه؟
چرا مي گن دنياي ماراستي چه دنياييه؟
جدايي افتاده اگه بين ما
به داد ما ميرسه روزي خدا
روزي همه پنجره ها به روي ما وا ميشه
آفتاب شادي ازپشت ابرهاپيدا ميشه...
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 10:49 توسط باران |
وقتی از دریچه بتابی بدون شک ، خورشید می شوند تمام ستاره ها مهتاب بی نشان غزل های روشنم ، هرگز نمی شود ز شبنم لحظه ای جدا هر چند باز قسمت من نیست دیدنت ، با این وجود باز هم صدا می زنم تو را
پیوندهای روزانه
مصطفي مستور آرشیو پیوندهای روزانه نوشته های پیشین
سنگ تيپا خورده الهه ي مشرق زمين من يكتا هستم هم بلاگي سميرا دات شهر عشق تيغ و رگ عشق بي زهرا هر چى بخواى پيدا مى شه حرف تو حرف $_همه چيز در يك وبلاگ_$ "" بيا ... بيا اس ام اس و جوك مسافر تجارت الكترونيك تبليغات رايگان براي وبلاگت
RSS
تمام حقوق این قالب متعلق به Night Silence میباشد.