الاغی بارش را روی زمين انداخت. با خشم عرعر کرد و گفت : « من تا کی بار ببرم ؟ خسته شدم.» صاحب الاغ که پيرمرد مهربانی بود ، بار را بر کولش گرفت و گفت :« الاغ جان خسته شدی ؟ حالا بی بار بيا تا خستگی ات در شود.» پيرمرد و الاغ با هم می رفتند و پيرمرد می گفت:« رفيق دوران جوانی ام ، مونس دوران پيری ام ، الان به خانه می رسيم . توی کاه و جو ات مويز و کشمش می ريزم تا بخوری و کيف کنی. از چاه آب خنک و زلال برايت می کشم تا جگرت خنک شود.» مردم کوچه و بازار با تعجب به الاغ و پيرمرد نگاه می کردند و هر کس حرفی می زد. _روزگار عوض شده. به جای آن که الاغ بار ببرد ، صاحب الاغ بار بر دوش دارد. _معلوم نيست کی الاغ است و کی صاحب الاغ ؟! _پيرمرد ! الاغ را هم بر دوش بگير! گوش پيرمرد به حرف مردم بدهکار نبود و با الاغ راز و نياز می کرد و می رفت. ناگهان الاغ غيرتی شد و، جلوی پيرمرد زانو زد تا بار را بر پشت او بگذارد. پيرمرد گفت :« الاغ جان ! حرف الاغ ها ناراحتت کرد ؟!بلند شو!» تا پيرمرد با بار پشت الاغ ننشست ، الاغ از جايش تکان نخورد. از كتاب : الاغي ها نوشته ى محمد رضا يوسفى ![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 20:1 توسط باران
|
