الاغی بارش را روی زمين انداخت. با خشم عرعر کرد و گفت : « من تا کی بار ببرم ؟ خسته شدم.» صاحب الاغ که پيرمرد مهربانی بود ، بار را بر کولش گرفت و گفت :« الاغ جان خسته شدی ؟ حالا بی بار بيا تا خستگی ات در شود.» پيرمرد و الاغ با هم می رفتند و پيرمرد می گفت:« رفيق دوران جوانی ام ، مونس دوران پيری ام ، الان به خانه می رسيم . توی کاه و جو ات مويز و کشمش می ريزم تا بخوری و کيف کنی. از چاه آب خنک و زلال برايت می کشم تا جگرت خنک شود.» مردم کوچه و بازار با تعجب به الاغ و پيرمرد نگاه می کردند و هر کس حرفی می زد. _روزگار عوض شده. به جای آن که الاغ بار ببرد ، صاحب الاغ بار بر دوش دارد. _معلوم نيست کی الاغ است و کی صاحب الاغ ؟! _پيرمرد ! الاغ را هم بر دوش بگير! گوش پيرمرد به حرف مردم بدهکار نبود و با الاغ راز و نياز می کرد و می رفت. ناگهان الاغ غيرتی شد و، جلوی پيرمرد زانو زد تا بار را بر پشت او بگذارد. پيرمرد گفت :« الاغ جان ! حرف الاغ ها ناراحتت کرد ؟!بلند شو!» تا پيرمرد با بار پشت الاغ ننشست ، الاغ از جايش تکان نخورد. از كتاب : الاغي ها نوشته ى محمد رضا يوسفى ![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 20:1 توسط باران
|

با ديدن يک پرتو از هوش چرا رفتی ؟ تا از تو شوم غا فل در می روی از دستم ای بچه ی بازيگوش من مادر تو هستم درکوچه و پس کوچه ،گم می شوی آخرتو خورشيد که اين جا بود رفتی تو پی پرتو؟ هم پرت و پريشانی هم ساده و بی کله مثل بز شيطانی جا مانده ای از گله ای برکه به دنبالت گشتم همه دنيا را برگرد و بخوان از نو افسانه ی دريا را ناصر کشاورز
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 18:26 توسط باران
|

پست قشنگ پایین رو از یه دوست خوب که تو کار تئاتره گرفتم . در واقع این متن قسمتی از نمایش نامه شونه. یه نمایش فوق العاده قشنگ و تأثیر گذار .خیلی توپه.معرکه س.بیسته بیسته .آخرشه ....... هر چی بگم بازم کمه . تازه داشت یادم می رفت :به جشنواره تئاتر فجرم راه پیدا کرده . از همین جا هم عذر خواهی می کنم که بدون درج منبع آوردمش .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 16:38 توسط باران
|

كثافت زديم اول از همه به روحمون . با همه رگ و ريشه مون ، با چشما و با دستا و قلبامون !
ماوزن كثافتيم . واسه همينه كه دنيا بو گرفته . بوي چرك و زخم.....
وايساده رو زميني كه ما رو دوست نداشت . ما فاسدش كرديم . ما با وزن مون فاسدش كرديم .
اونم ما رو فاسد كرد . خودش رو قي كرد تو صورت ما . ما رو دفن كرد لاي چرك و زخم .....
ما پي چي مي گرديم لاي اين كثافتا كه تو قصه هات برام نگفته بودي ،مادر ؟!!
من از اين كثافت چه فردايي بسازم ؟

+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 14:53 توسط باران
|

من كي ام ؟ آدم سردي كه همه سرش مي بارن به جز اذيت دل اون كار ديگه اي ندارن هموني كه خاطراتش پره از غصه و غمگين . . . روي دوشش انگار بار يه منت سنگين يه مسافر غريبم توي جاده ي رهايي از همه فاصله دارم مي زنم ساز جدايي لحظه ي خداحافظيه با طلوع و صبح جاده من مي خوام برم از اين جاده با همين پاي پياده شهين توكلي
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 14:43 توسط باران
|

قرن هاي ملعون – اين شتاب و آدميان عرق ريزان پيادگاني گيج در گذرگاه زندگى كلافه از نبودن وقت شتابان مي نوشند شتابان عشق مي ورزند و روح به پستی مي گرايد شتابان كتك مي زنند شتابان مي بوسند آن گاه بي درنگ ، پشيمان مي شوند تو اما ؛ اگر روزي در جهان بودي جهاني در خواب يا غليان درنگ كن ؛ مثل اسبي كه روي سطحي ليز احساس مي كند سم هايش گم شده است درنگ كن در ميان راه آسمان را باور كن ،چنان كه سرنوشت را بينديش . اگر نه به خداوندگار ، دست كم به خويش از خش خش فرسوده برگ ها از گرفتگي فرياد لوكوموتيو درياب شتاب كننده حقير است درنگ كننده بزرگ با زدودن غبار ناشكيبايي جاودانگي را به خاطر مي آوري و ترديد مقدس پاهايت را پر مي كند از سرب در ترديد نيرويي است كه در مسير ناراستي تو را از حركت به سوي فروغ هاي دروغين باز مي دارد . صورت هاي كساني چون برگ هاي ريخته بر زمين است درنگ كن ! تو كوري ، مثل روح شيطان فرصتي را كه در توقف داري در جنون شتاب از بين مبر آن گاه كه به سوي هدف جسورانه گام بر مي داري و از پلكان اجساد بالا مي روي درنگ كن . در غفلت از خداوند بر خويشتن پاي مي نهي آن گاه كه خشم به فراموشيت وا مي دارد دست نگه دار. تير ها و واژه ها را رسوا نكن. درنگ كنيد اي ساكنان زمين كوركورانه ره نپيماييد اي گلوله ها ، در مسير خروج از كلت ها و اي بمب ها در هوا توقف نكنيد. آه آدمي كه نامي مقدس داري به آسمان نگاه كن براي نيايش در بيداد تباهي و فساد درنگ كن ، درنگ . . . يوگني الكساندر يفتوشنكو ترجمه : نسرين زندي
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 14:41 توسط باران
|

باز هم از عاشقانه های عارف هندی اوشو : براي ترس خيلي چيزها را از دست مي دهيم . به سبب ترس نمي توانيم عشق بورزيم . حتي اگر عشق بورزيم ، عشق مان عشق مان نيمه جان است ؛ تا حد معيني است ، نه فراتر از آن . هميشه به نقطه اي مي رسيم كه مي ترسيم فراتر از آن برويم . پس همان جا مي مانيم ..... عشق هرگز اهميت نمي دهد كه آيا فرد مقابل ،ارزش دريافت آن را دارد يا نه . هر برخوردي غير از اين ، برخوردي از روي خساست است . عشق خسيس نيست . ابر هرگز اهميت نمي دهد زميني كه بر آن مي بارد ، ارزش باران را دارد يا نه . ابر بر كوهساران ، صخره ها و همه جا مي بارد . بي قيد و شرط مي بخشد ؛ بي هيچ چون و چرايي .
در زندگي هيچ چيز مجاني به دست نمي آيد . و اگر به دست آمد ،به درد نمي خورد . تو بايد بابت آن بهايي بپردازي ، بيش تر ،تا از دستش خلاص شوي . اگر بتواني همه ي زندگي ات را بر سر عشق به مخاطره بيندازي ،دست آورد فوق العاده اي عايدت مي شود . عشق ،تو را به خودت باز مي گرداند . 


+
نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 23:13 توسط باران
|

آينه ها به ناگاه مي شكنند ناگهان در يك روز خود را مي بيني كه در تار هاي عنكبوت پيله كردي ! و چمن سبز آرامت نمي كند چهره ي مردي را مي بيني كه تا آشنا پيش رويت آمده اما تو بي صدا نگاهش مي كني . بعد ، به ناگاه دست در جيب مي كني و سكه اي پنج ريالي جلويش مي اندازي ! چرخ مي خورد و چرخ مي خورد بعد جيغ مي كشد و تلو تلو خوران روي زمين مي افتد . آفتاب بر گل واژه ي نمناك عشق مي تابد و پوسيد ه تر و پوسيده تر مي شود . و مرد عشق را ديد كه بوي باروت سوخته مي داد يك هياهوي بزرگ كه در سرت دانش مي جويد و تو بي خيال و گيج مربع هاي خالي را تيك مي زني خط هاي سفيد را يكي يكي و آرام آرام مي شماري بعد بوي باروت بيش تر مي شود .... و تو هم چنان مي روي باد توي صورتت مي كوبد اما تو گيج مي روي . . .
+
نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 18:0 توسط باران
|

متن قشنگی از عاشقانه ها ی « اوشو» عارف هندی . اميدوارم كه بخونيد و لذت ببريد عشق نبايد خواسته اي داشته باشد ؛ زيرا بال هايش را از دست مي دهد و آن گاه عشق نمي تواتد پرواز كند . د زمين ريشه مي كند و زميني مي شود و فلاكت و رنج عظيمي به بار مي آورد . عشق نبايد مشروط باشد . نبايد از عشق هيچ انتظاري داشت. عشق را بايد فقط به خاطر خودش پذيرفت ؛نه به خاطر پاداش يا نتيجه . اگر انگيزه اي در عشق باشد ، نمي تواند آسماني شود . انگيزه ، عشق را محدود به خود مي كند و فضاي آن را در اختيار مي گيرد . عشق ِ عاري از انگيزه ،حد و مرز ندارد ؛ متعالي و پاك است . پر بار است. عطر قلب است. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 17:57 توسط باران
|

متن قشنگ و پر معنایی از جبران خلیل جبران که امیدوارم خوشتون بیاد...... شاخه ی پر شکوفه ی درختی به شاخه ی مجاورش گفت :« چه روز کسلی.» و شاخه ی ديگر پاسخ داد : « واقعاّ کسل کننده است . » در همان لحظه، گنجشکی بر يکی از شاخه ها نشست و گنجشکی ديگر ، روی شاخه ی ديگر. يکی از گنجشک ها جيک جيک کرد و گفت :« جفتم مرا ترک کرده .» و آن ديگری فرياد زد : « جفت من هم رفته و ديگر برنمی گردد. چه اهميت دارد ؟» بين دو پرنده بحث در گرفت و شروع کردند به تمسخر يکديگر . کمی بعد درگير شدند و سر وصدای زيادی به پا کردند. ناگهان ، دو گنجشک ديگر از آسمان فرود آمدند و کنار آن دو گنجشک خشمگين نشستند و آرامش در گرفت و صلح و پديد آمد. پس چهار پرنده دو به دو به پرواز در آمدند و رفتند. اولين شاخه به شاخه ی ديگر گفت : « چه سر و صدايی ! » شاخه ی دوم پاسخ داد : « اسمش را هر چه می خواهی بگذار . حالا که همه چيز آرام و صلح آميز است .اگر در بالا می توان صلح ايجاد کرد ، ميان آنانی که آن پايين زندگی می کنند هم بر قراری صلح ممکن است . می شود باد که وزيد و تکانت داد ، کمی به من نزديک شوی ؟» شاخه ی دوم گفت : « آه ... به خاطر صلح ، قبل از اين که بهار تمام شود. » وبعد ، با باد نيرومندی ، خود را تکان داد تا شاخه ی دوم را در آغوش بگيرد..... ![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 23:25 توسط باران
|

وقتي تمام وجودت صدا كند موجودي گمگشته را كه در ديار ديگري ست ، و تو درد را طاقت بياوري . كه او دور است ..... ناگهان همه ي وجودت يك نياز مي شود و نياز تو را وا مي دارد تا به جست و جوي گمشده بروي. آن گاه كف دست هايت را پر مي كني از نيازت و قلبت . يك قلب كوچك و قرمز كه دم به دم بالا و پايين مي رود و قرار ندارد. با تمام سرمايه ات به جست و جوي گمشده مي روي......... آن جا زيباست . مثل بهشت . مثل قصر شاهزاده . تابلو ها و قاب ها و عكس ها و مجسمه ها و گل ها و تابوت هاي خاكي و دست ها و رنگ ها و نور و شادي و غم و .... به خود كه بيايي ، همه چيز تمام شده . تو دير كرده اي . مشتت پر از خالي ست و تو سرشار از آه مي شوي. غفلت ،ناداني ، يا حتي عدم ادب ،شعور ، آگاهي . هر چه كه هست ، نفرت انگيز است ....... زنده باشد ! ( از رنه شار ) اين سرزمين هيچ نيست جز يك آرزو پاسخي به تابوت در سرزمين من نشانه ها ي ترد بهار و پرندگان لندوك را به هدف هاي دوردست ترجيح مي دهند. حقيقت كنارِ شمعي چشم به راه سپيده دم است . شيشه ي پنجره را ناديده مي گيرند . هشيار را چه باك . در سرزمين من از آدم به هيجان آمده پرسش نمي كنند . روي قايق واژگون شده بدخواهي سايه نمي اندازد . سلام زوركي در سرزمين من ناشتاخته است . تنها چيزي را قرض مي گيرند كه بتوان بيش تر پس داد . روي درختان سرزمين من برگ هست . خيلي برگ هست .شاخه ها آزادند كه بار ندهند . كسي به حسن نيت فاتح اعتقاد ندارد . در سرزمين من مردم تشكر مي كنند . بركه اى ( از رنه شار ) يك بركه ! يكى به ما بركه اى عطا كند ! بركه اى ، نه چشمه اى در دل نى هايى خود، كه بركه اى زلال ، نه براى آب نوشيدن ، براى تن سپردن به دشنام تگرگى تابستانيش . پيش كه نياز مى برى ؟ قرض دهنده اى نيست . دهنده اى نيست ....

+
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 20:31 توسط باران
|

امشب همه ي غم هاي عالم را خبر كن ! بنشين با من و گريه سر كن ، گريه سر كن ! اي جنگل ،اي انبوه ِ اندوهان ديرين ! اي چون دل من ، اي خموش گريه آگين ! سر در گريبان ، در پس زانو نشسته ، ابرو افكنده ،چشم از درد بسته ، در پرده هاي اشك پنهان ،كرده بالين ! اي جنگل ،اي داد ! از آشيانت بوي خون مي آورد باد ! بر بال سرخ كشكرت پيغام شومي ست ، آن جا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟ اي جنگل ، اي شب ! اي بي ستاره ! خورشيد تاريك ! اشك سياه كهكشان هاي گسسته ! آيينه ي ديرينه ي زنگار بسته ! ديدي چراغي را كه در چشمت شكستند ؟ اي جنگل ،اي غم ! چنگ هزارآواي باران هاي ماتم ! در سايه افكند ِ كدامين ناربن ريخت خون از گلوي مرغ عاشق ؟ مرغي كه مي خواند مرغي كه با آوازش از كنج قفس پرواز مي كرد ، مرغي كه مي خواست پرواز باشد .... اي جنگل ، اي حيف ! همسايه ي شب هاي تلخ نامرادي ! در آستان سبز فروردين ،دريغا آن غنچه هاي سرخ را بر باد دادي ! اي جنگل اي پيوسته پاييز ! اي آتش خيس ! اي سرخ و زرد ،اي شعله ي سرد ! اي در گلوي ابر و مه فرياد ِ خورشيد ! تا كي ستم با مرد خواهد كرد نامرد ؟ اي جنگل ،اي در خود نشسته ! پيچيده با خاموشي سبز ، خوابيده با روياي رنگين بهار نغمه پرداز، زين پيله ،كي آن نازنين پروانه خواهد كرد پرواز ؟ اي جنگل ،اي هم راز كوچك خان سردار ! هم عهد سرهاي بريده ! پر كرده دامن از ميوه هاي كال چيده ! كي مي نشيند دُرد ِ شيرين رسيدن در شير پستان هاي سبزت ؟ اي جنگل ، اي خشم ! اي شعله ور چون آذرخش پيرهن چاك! با من بگو از سرگذشت آن سپدار ، آن سهمگين پيكر ، كه با فرياد تندر چون پاره اي از آسمان ،