تبليغاتX
شمعدانی

شمعدانی

از کوچه باغ عشق اگر می کنی گذر ، یک دامن از شکوفه بیاور برای ما ...

HOMEPAGE

E-MAIL

او با اعتراض می گفت : « چرا هر روز کيف مرا می گرديد ؟»

و هر روز بابای مدرسه کيف او را می گشت. آينه اش را بيرون می آورد و به دفتر مدرسه می برد.

خانم مدير چهره ی پيرش را در آينه می ديد.

خانم ناظم گره های ابرويش را در آينه می ديد .

خانم رياضی مشتی فرمول اعداد بهم ريخته را در آينه می ديد.

خانم شيمی فرمول های در هم برهم و پيچيده را در آينه می ديد.

خانم تاريخ جنگ و کشتار را در آينه می ديد.

خانم فيزيک آدم های گيج و سرگردان فضا را در آينه می ديد.

خانم ادبيات شاعران چاپلوس و متملق را می ديد.

و او گريه کنان می گفت : « آينه ام را پس بدهيد! چرا کيف مرا می گرديد ؟»

و او پروانه و گنجشک و قاصدک و گنجشک ها را می ديد.

و اگر آينه نبود ؛ او هرگز به مدرسه نمی آمد......

 

بر گرفته از کتاب "هم کلاسی ها"

     محمدرضا يوسفی

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 12:6 توسط باران |

 

روزی ، بهاری ، شادی و غم در کنار درياچه ای به هم رسيدند . به هم سلام کردند و کنار آب های آرام نشستند و گفت و گو کردند.

شادی از زيبايی زمين و و شگفتی هر روزه ی زندگی در جنگل و کوه ها و ترانه های برخاسته در سپيده دم و شامگاه سخن گفت.

غم نيز سخن گفت و با هر آن چه شادی گفته بود موافقت کرد ؛ زيرا غم جادوی زمان و زيبايی اش را می دانست. غم وقتی از بهار در ميان دشت ها و کوه ها سخن می گفت ، بسيار خوش بيان بود.

شادی و غم زمان درازی سخن گفتند ، و در هر چه می دانستند با هم تفاهم داشتند.

دو شکارچی از آن سوی درياچه می گذشتند. به اين سوی درياچه که نگريستند ، يکی از آن ها به ديگری گفت : « نمی دانم آن دو نفر کيستند ؟»

و ديگری پاسخ داد : «گفتی دو نفر ؟ اما من فقط يک نفر را می بينم.»

شکارچی اول گفت :« اما دو نفرند. »

و دومی گفت : « فقط يک نفر است که تصويرش در آب افتاده .»

_نه ، دو نفرند . تصوير هر دو نيز در آب افتاده.

_من تنها يک نفر می بينم.

اما من به وضوح دو نفر می بينم.

.... وتا همين امروز هم ، يکی از شکارچی ها می گويد : « دوستم دو تا می بيند.» و شکارچی ديگر می گويد :«دوستم کمی کور است.»

 

جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 12:4 توسط باران |

 

به دبير رياضی گفتم :« شاگرد اول نشدن من ، مساوی با نابودی ام است .»

گفت : « اين معادله ای برابری نيست ! »

به دبير ادبيات گفتم : « اگر شاگرد اول نشوم ، يک تراژدی دردناک پيش می آيد.»

گفت : « هنوز تراژدی را درس نداده ام .»

به دبير زيست شناسی گفتم : « اگر شاگرد اول نشوم ، همه ی سلو ل های بدنم متلاشی می شوند .»

گفت : « هيچ آزمايشی اين طور جواب نمی دهد.»

به دبير تاريخ گفتم:« اگر شاگرد اول نشو م ، اولين شکست تاريخی ام خواهد بود .»

گفت : « هر شکستی مقدمه ی پيروزی است . »

به شاگرد اول گفتم : « اگر شاگرد اول  نشوم ، بيمار می شوم.»

گفت : « همه بيمار هستيم ، برو رو تختت بنشين ، آقای دکتر می آيد.»

دبير دينی می آمد. کلاس بوی دوا دارو می آمد.....

 

برگرفته از کتاب "هم کلاسی ها "

محمدرضا يوسفی

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 12:1 توسط باران |

یا رب !

تو چنان کن که پریشان نشوم

                                              محتاج به بیگانه و خویشان نشوم

نومید زلطف خود مگردان مارا

                                              تا از در تو بر در ایشان نشوم

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 18:8 توسط باران |

«اگر خدا مرا پرنده آفريده بود  ، چقدر سهم من از آسمان زياد بود !!

چقد از هرآن چه تيره و زمينی است دور می شدم

پسر سکوت کرد و دخترک جواب داد :

«چرا به چشم تو زمين که آشيان پرندگان است ، تيره است ؟

زمين قشنگ و ديدنی است.

آب و دان پرندگان به دست اوست.

چرا به جای آسمان به ديدن زمين نمی روی ؟

چرا به کوه و دشت و دره ها سر نمی زني ؟

چرا چنان پرندگان ، به شوق شاخه های تازه نغمه سر نمی کنی ؟ »

پسر به او نگاه کرد و دخترک به شکوه گفت :

«تو از شباهت غريب قله ها و موج ها ،

تو از تفاوت سرود و نغمه ی پرندگان ،

تو از شکوه ی شهرهای باستانی جهان ،

چه ديده يا شنيده ای ؟»

پسر دهان گشود و دختر ادامه داد:

«قبول می کنم که گاه لازم است ، مثل يک پرنده

در سکوت آسمان آبی خدا رها شويم

عاقبت ولی

مثل آن پرنده

باز هم

بايد از بلند آسمان ، جدا شويم

رو به سوی زمين کنيم

فکر هم صدا و هم نشين کنيم.»

حرف های دخترک که گفته شد ، در سر پسر فکرهای تازه ای برای زندگی شکفته شد !

جواد محقق

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:39 توسط باران |

به تماشا سوگند

           وبه آغاز کلام

          وبه پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

           حرف هايم مثل يک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم :

         « آفتابی لب درگاه شماست،که اگر در بگشاييدبه رفتارشما مي تابد.»

و من به آنان گفتم :

        « سنگ آرايش کوهستان نيست ،

 هم چنانی که فلز زيوری نيست به اندام کلنگ

           در کف دست زمين گوهر ناپيدايی ست

 که رسولان همه از تابش آن خيره شدند

پی گوهر باشيد

                     لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.»

        و من آنان را به صدای قدم پيک بشارت دادم

                                   و به نزديکی روز

                         و به افزايش رنگ

به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن های درشت

و به آنان گفتم :

                          « هر که در حافظه ی چوب ببيند باغی

                   صورتش در وزش بيشه ی شور ابری خواهد ماند

           هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.

                       آن که نور از سر انگشت زمان برچيند

                 می گشايد گره ی پنجره را با آه...»

زير بيدی بوديم

برگي از شاخه ی بالای سرم چيدم

گفتم :

            « چشم را باز کنيد

                    آيتی بهتر از اين مي خواهيد ؟»

می شنيدم که بهم می گفتند :

                                              « سحر می داند...سحر!»

سر کوه رسولی ديدند

                 ابر انکار به دوش آوردند

تا کلاه از سرشان بردارند

          خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستيم

          دستشان را نرسانديم به سر شاخه ی هوش

جيبشان را پر عادت کرديم

                          خوابشان را به صدای سفر آينه ها آشفتيم........

سهراب سپهری

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:32 توسط باران |

روی گلبرگ گلی خشکيده عطر دستان تو را می بويم

عکس لبخند تو را پنهانی روی ديوار دلم می کوبم

ذهن فيروزه ای شعرم را ياد تو سخت پريشان کرده

کلبه دور اميدم را باز فکر هجران تو ويران کرده

چينی نازک احساسم را ، عشق تو نرم بهم بند زده

حس زيبا و قشنگی انگار ، قلب من را به تو پيوند زده

غزلی يخ زده بر لب هايم ، تنم از گرمي تب مي سوزد

دست غم پولک تنهايی را به حرير دل من مي دوزد

بارش تند نفس هايت را پنجره خوب به خاطر دارد

آسمان در غم تو گه گاهی ، نا اميد و نگران مي بارد

بوته ياس سرک مي کشد از  روی ديوار و تو را مي خواند

بر اميد عبثی می پايد ، او خودش رنج مرا می داند

نفس باغچه تنگ است هنوز ، خون ب هرگ های تنش خشکيده

دزدز بی معرفتی از خانه ، صندوق خاطره را دزديده

آينه مضطرب و پر تشويش ، از غمت ساکت و آرام شکست

شاپرک سوخته بال و غمگين ، بر لب پنجره از پای نشست

مريم از پاکی خود شرم زده ، رفت و از باغچه ها هجرت کرد

پونه از رنج جدايی ناليد ، شکوه ها از سفر غربت کرد

غنچه ها يخ زده در فصلی سرد همه از سبز شدن سير شدند

لحظه ها با غم و اندوهی تلخ ، در غم دوری تو دير شدند

عاقبت می شکند می دانم ، بغض تلخی که گلوگير شده

کوچه باغ غزلم بی رونق ، خسته و ساکت و دل گير شده

همه از درد و غمم آگاهند ، تو چرا بی خبری از رنجم

من همان عاشق دل سوخته ام ، باز هم با دل خود می جنگم

گر چه پاييز شده اما تو مثل يک خاطره سبزی در ياد.....

فرصتی نيست مرا چون برگي ، در هم آغوشی پاييزی باد

سميه رستم زاده

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:31 توسط باران |